نوانگار

از بین شش تا آهنگ فقط تونستم داستان یکیشون رو حس کنم.

آهنگ شماره شش:

یه فضای باز پر از جمعیت،دوتا نگاهی که بهم میفتن دیدار دوباره بعد از سالهای طولانی بعد از گذر از دردها بعد از گذر روزهای جدایی.چشم در چشم به فاصله ی چندمتری. مرور خاطرات روزهای عشق،مرور خواستن ها و نرسیدن.لبخند به لب از دوباره به هم رسیدن،آماده برای عشق دوباره،آماده برای اینبار رسیدن!


برای چالش نوانگار رادیو بلاگی ها.

۱ نظر ۵ لایک

تعریف شانس

شانس برای من اینجوری تعریف شده که:

چون اصل مدرک کارشناسی هنوز به دستم نرسیده بود و مهلت ثبت نام فقط دو روز بود،صبح زود پاشدم رفتم دانشگاه و درنبود سرویس چندین کیلومتر مسیر سربالایی رو پیاده روی کردم و تو دانشکده هیچ کس جوابمو نداد و هیچ اطلاعی نداشت و چند بار سه طبقه رو بالا پایین کردم و چند تا مهر و امضا جمع کردم و برگشتم خونه.همین که ثبت نامم تموم شد زنگ در رو زدن و مدرکم رو آوردن!!

۱ نظر ۳ لایک

جلسه دفاع

فردای روزی که نتایج کنکور رو دادن و خودم،خودم رو بدبخت کردم(قبول شدم)رفتم جلسه دفاع دخترخاله.بعد از دیدن اون همه استرس و اضطراب و بدو بدو وسوالای داور و از پشت خنجر زدنای استاد راهنما و...یه غلط کردم عمیقی تو دلم هست.این چه سیستم آموزشیه که به کسی که ریاضی پایه و آنالیز ریاضی رو منفی زده اجازه میده ارشد آنالیز ریاضی بخونه؟!بعدش هم از نبود متخصص ناله میکنن!کاش خیلی چیزای دیگه هم اینقدر آسون و بدون زحمت به دست میومد کاش همین قدر راحت که قبولمون کردن استخدام هم بکنن.


+یه قانون جدیدی اومده که پذیرایی تو جلسه دفاع ممنوعه.چرا؟؟

۳ نظر ۲ لایک

غم و شادی

لذت این روزام وقتیه که عشق خاله :

-با تک دندون نصف و نیمه دراومدش انگشتمو به زور میکنه تو دهنش و گاز می گیره.

-با مدل عجیب و غریب چهاردست و پا راه رفتن تازه یاد گرفته اش تندتند میاد طرفم و از ته دل میخنده.

-منو از راه دور میبینه از شوق جیغ میکشه و انقدر دست و پا میزنه که بگیرمش بغلم.

-به زور یه گوشه از چادرم رو برمیداره میندازه سرش و میخواد که باهاش دالی بازی کنم.

-بازی ایران پرتقال بغل تلوزیون خواب بود و حسرتِ جیغِ گلِ ایران رو به دلمون گذاشت.


گاهی هم باعث ناراحتی میشه مثل وقتی که:

-دکترش میگه یه کیلو از حد نرمالش کمتره.

-بعضی شب ها هر یه ساعت بیدار میشه و گریه می کنه.

-از زور گریه نفسش میره و لباش کبود میشه و خالش رو تا حد مرگ می ترسونه.

-از جاهای شلوغ متنفره و تو جمع و همه ی مهمونی ها همش داره گریه می کنه.

 -مریض بودم و دو هفته قرنطینه بودم و وقتی اومد دیگه منو نمیشناخت و عین غریبه ها نگام می کرد.

۴ نظر ۷ لایک

2

+کتابو میگیره دستش و شروع میکنه از روش خوندن"حبیب همسن مادرمنه ولی متولد آبادانه..."میگم این کتابو حبیب نوشته میگه آره میپرسم پس این متن رو کی نوشته که همسن مادرشه و... چند ثانیه هنگ میکند بعد پقی میزنه زیر خنده "اینو تو کتاب ننوشته  من دارم میگم" این خنگ بازی هارو میندازیم گردن گرمی هوا و دوتایی از ته دل میخندیم.بهش میگم اینو باید تبدیل به پست کنم جواب میده هر چی بهتر!شبیه علامت سوال نگاش میکنم بازم میخنده واصلاح میکنه هرچی بیشتر پست بزاری بهتره.

+همه جور مزاحمت و پیام اشتباهی دیده و شنیده بودم الا این مورد


                                              


الان من چیجوری صدامو عوض کنم که فکرکنه من حاج علی ام و آدرس بده؟؟

۹ نظر ۲ لایک

زنگ ساعت

چندروزی است که چنددقیقه مانده به اذان صبح صدای زنگ ساعت  قدیمی همسایه روبه رویی دیوانه ام میکند.از آن ساعت های قدیمی که زنگش مرده را زنده می کند.

اصلا نمیفهمم این زنگ برای چیست.اذان که نشده برای نماز باشد برای سحری خوردن هم خیلی دیر است شاید معنی اش این است که باید خوردن را تمام کند البته دلیلش کاملا به خودشان ربط دارد ولی وقتی یک ربع تمام زنگ میزند وکسی هم آن را قطع نمیکند،دیوانه ام میکند.روز اول که هزار تا فکر ترسناک به ذهنم رسید شاید صاحب خانه مرده اگه مرده باشد چه؟این زنگ کی قطع میشود؟کی جنازه را پیدا میکنند؟اگر حالا حالاها کسی سراغش نیاید چه؟یعنی چطور مرده؟جوان است یا پیر؟چرا تنهاست؟همسایه هایش صدای زنگ را نمیشنوند؟

ولی بالاخره قطع شد من هم بعد از چند روز به صدایش عادت کردم ولی هنوز ذهنم را درگیر کرده.

چرا اینقدر دیر قطع میکند؟دیر بیدار می شود؟مگر با این صدای بلند امکان دارد؟یا شاید جای دوری گذاشته و یک پیرمرد یا پیرزن است ولی چرا باید اینقدر دور بگذارد؟شاید هم میخواهد همه ی همسایه های دورو اطراف حتما برای نماز بیدار شوند.فقط خدا میداند و خودش.




+ عیدتونم مبارک :)

۵ نظر ۴ لایک

دو راهی

راسته که میگن با بزرگتر شدن مشکلات هم بزرگتر میشن.تو کنکور کارشناسی فقط به یه رشته علاقه داشتم و با توجه به رشتم فکر میکردم حتما تو همون قبول میشم.بعداز رشته های تاپ که محض خنده انتخاب کرده بودم رشته مورد علاقه ام رو زدم بعد هم به اصرار دختر خاله و باز هم محض خنده رشته ریاضیات رو انتخاب کردم و از اونجایی که من خیلی خوش شانسم همون ریاضیات قبول شدم ولی خب مطمئنا بهتر از پشت کنکوری بود برام.

ولی حالا که کنکور ارشد رو الکی داده بودم و مطمئن بودم که حتی مجاز هم نمیشم در کمال تعجب مجاز شدم.

رتبم هم خیلی افتضاح نیست ولی حالا سر انتخاب رشته(که همیشه اشتباها بهش میگم انتخاب واحد:) )خیلی گیر کردم.من که فکر نمیکردم مجاز بشم  هیچ تحقیقی راجع به هیچکدوم از گرایش ها انجام ندادم البته فرق زیادی هم با هم ندارن چون ته همشون بیکاریه.ولی مشکل اصلی اینه که من اصلا نمیدونم چرا میخوام ارشد بخونم!!؟

۴ نظر ۱ لایک

جوش هایِ لعنتیِ برنامه بهم زن

چهارسال درس بخونی بعد دوتا امتحان معرفی به استاد رو با ضرب و زور بخونی و از یه ماه قبل واسه جشن فارغ التحصیلی برنامه بچینی کیک و کاپ کیک و لباس و تندیس و... انتخاب کنی در به در دنبال دو نفر به عنوان همراه باشی و هیچ کس نخواد بیاد پولش رو کارت به کارت کنی ولی تلگرام فیلتر شه و عکس رسید هیچ وقت به مقصد نرسه و بعد یهویی یه عالمه داوطلب برای همراهیت پیدا میشه و وقتی فقط 6 روز تا روز بزرگ مونده صبح پاشی و ببینی که آبله مرغون گرفتی! و به همین سادگی تنها راه چاره گریه کردن و فکرکردن به این شانسه لعنتیه.



+رفتیم دکتر میپرسه چندسالته میگم بیست و دو نشنیده و برگه برداشته برای گواهی استراحت که ببرم برای مدرسه ام!!

+من جشنمو میخوام:(

۶ نظر ۲ لایک

لیسانس

آخیییییش.بالاخره دیروز آخرین امتحان معرفی به استاد رو دادم و لیسانسه شدم.

با اینکه این چهار سال خیلی زود گذشت ولی روزای سخت هم زیاد داشت 

هرچند که میگن گرفتن مدرک و اون همه امضا از کسایی که یا دارن صبحونه میخورن یا با تلفن حرف میزنن یا وقت ناهارشونه،از کل چهار سال هم سخت تره.ولی با پیشنهاد دوستان برای استفاده از امتیازات ویژه!کارت دانشجویی فعلا قصدتسویه ندارم.

امیدوارم این لیسانسی که با این سختی به دست اومده نره رو کوزه!

۴ نظر ۲ لایک

کنکور

از کسی که ساعت 5:20 صبح بیدار شده و تا ساعت 8 علاف چندتا صف بوده و سه ساعت هم درگیر مسایل گیج کننده ریاضی بوده و مسیرشناسیش هم زیر خط فقره،انتظار نداشته باشید که گم نشه.

البته من نمیدونم سه تا(تا اونجایی که من شمردم) اتوبوسی که مسیر کاملا متفاوتی رو میرن شمارشون یکیه و چرا دو تا اتوبوسی که با یه شماره و با یه مسیر یکسان نوشته شده رو بدنشون کلا یه مسیر جداگانه رو میرن؟!یکی میره وسط شهر یکی میره ته شهر!

بعد منی که ذهنم در خسته ترین حالته چیجوری اینو تشخیص بدم؟ نه واقعا چیجوری؟

(ته شهر که گم شدم فکر کردم دیگه هیچ وقت پیدا نمیشم.)

۳ نظر ۲ لایک
آخرین مطالب
نوانگار
تعریف شانس
جلسه دفاع
غم و شادی
2
زنگ ساعت
دو راهی
جوش هایِ لعنتیِ برنامه بهم زن
لیسانس
کنکور
پربیننده ترین مطالب
عشق خاله
شروع
طلسم شیرین
آشپزی
حس خوب
سوتی طور
فرشته
دوست یا دشمن
13 دلیل برای اینکه
غیر انتخاباتی
آرشیو مطالب
پیوند ها
ساخت وبلاگ جدید در blog.ir
نرم افزار مهاجرت به blog.ir
وبلاگ رسمی شرکت بیان
صندوق بیان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
ioi2017
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان