زنگ ساعت

چندروزی است که چنددقیقه مانده به اذان صبح صدای زنگ ساعت  قدیمی همسایه روبه رویی دیوانه ام میکند.از آن ساعت های قدیمی که زنگش مرده را زنده می کند.

اصلا نمیفهمم این زنگ برای چیست.اذان که نشده برای نماز باشد برای سحری خوردن هم خیلی دیر است شاید معنی اش این است که باید خوردن را تمام کند البته دلیلش کاملا به خودشان ربط دارد ولی وقتی یک ربع تمام زنگ میزند وکسی هم آن را قطع نمیکند،دیوانه ام میکند.روز اول که هزار تا فکر ترسناک به ذهنم رسید شاید صاحب خانه مرده اگه مرده باشد چه؟این زنگ کی قطع میشود؟کی جنازه را پیدا میکنند؟اگر حالا حالاها کسی سراغش نیاید چه؟یعنی چطور مرده؟جوان است یا پیر؟چرا تنهاست؟همسایه هایش صدای زنگ را نمیشنوند؟

ولی بالاخره قطع شد من هم بعد از چند روز به صدایش عادت کردم ولی هنوز ذهنم را درگیر کرده.

چرا اینقدر دیر قطع میکند؟دیر بیدار می شود؟مگر با این صدای بلند امکان دارد؟یا شاید جای دوری گذاشته و یک پیرمرد یا پیرزن است ولی چرا باید اینقدر دور بگذارد؟شاید هم میخواهد همه ی همسایه های دورو اطراف حتما برای نماز بیدار شوند.فقط خدا میداند و خودش.




+ عیدتونم مبارک :)

۵ نظر ۳ لایک

دو راهی

راسته که میگن با بزرگتر شدن مشکلات هم بزرگتر میشن.تو کنکور کارشناسی فقط به یه رشته علاقه داشتم و با توجه به رشتم فکر میکردم حتما تو همون قبول میشم.بعداز رشته های تاپ که محض خنده انتخاب کرده بودم رشته مورد علاقه ام رو زدم بعد هم به اصرار دختر خاله و باز هم محض خنده رشته ریاضیات رو انتخاب کردم و از اونجایی که من خیلی خوش شانسم همون ریاضیات قبول شدم ولی خب مطمئنا بهتر از پشت کنکوری بود برام.

ولی حالا که کنکور ارشد رو الکی داده بودم و مطمئن بودم که حتی مجاز هم نمیشم در کمال تعجب مجاز شدم.

رتبم هم خیلی افتضاح نیست ولی حالا سر انتخاب رشته(که همیشه اشتباها بهش میگم انتخاب واحد:) )خیلی گیر کردم.من که فکر نمیکردم مجاز بشم  هیچ تحقیقی راجع به هیچکدوم از گرایش ها انجام ندادم البته فرق زیادی هم با هم ندارن چون ته همشون بیکاریه.ولی مشکل اصلی اینه که من اصلا نمیدونم چرا میخوام ارشد بخونم!!؟

۴ نظر ۱ لایک

جوش هایِ لعنتیِ برنامه بهم زن

چهارسال درس بخونی بعد دوتا امتحان معرفی به استاد رو با ضرب و زور بخونی و از یه ماه قبل واسه جشن فارغ التحصیلی برنامه بچینی کیک و کاپ کیک و لباس و تندیس و... انتخاب کنی در به در دنبال دو نفر به عنوان همراه باشی و هیچ کس نخواد بیاد پولش رو کارت به کارت کنی ولی تلگرام فیلتر شه و عکس رسید هیچ وقت به مقصد نرسه و بعد یهویی یه عالمه داوطلب برای همراهیت پیدا میشه و وقتی فقط 6 روز تا روز بزرگ مونده صبح پاشی و ببینی که آبله مرغون گرفتی! و به همین سادگی تنها راه چاره گریه کردن و فکرکردن به این شانسه لعنتیه.



+رفتیم دکتر میپرسه چندسالته میگم بیست و دو نشنیده و برگه برداشته برای گواهی استراحت که ببرم برای مدرسه ام!!

+من جشنمو میخوام:(

۶ نظر ۲ لایک

لیسانس

آخیییییش.بالاخره دیروز آخرین امتحان معرفی به استاد رو دادم و لیسانسه شدم.

با اینکه این چهار سال خیلی زود گذشت ولی روزای سخت هم زیاد داشت 

هرچند که میگن گرفتن مدرک و اون همه امضا از کسایی که یا دارن صبحونه میخورن یا با تلفن حرف میزنن یا وقت ناهارشونه،از کل چهار سال هم سخت تره.ولی با پیشنهاد دوستان برای استفاده از امتیازات ویژه!کارت دانشجویی فعلا قصدتسویه ندارم.

امیدوارم این لیسانسی که با این سختی به دست اومده نره رو کوزه!

۴ نظر ۲ لایک

کنکور

از کسی که ساعت 5:20 صبح بیدار شده و تا ساعت 8 علاف چندتا صف بوده و سه ساعت هم درگیر مسایل گیج کننده ریاضی بوده و مسیرشناسیش هم زیر خط فقره،انتظار نداشته باشید که گم نشه.

البته من نمیدونم سه تا(تا اونجایی که من شمردم) اتوبوسی که مسیر کاملا متفاوتی رو میرن شمارشون یکیه و چرا دو تا اتوبوسی که با یه شماره و با یه مسیر یکسان نوشته شده رو بدنشون کلا یه مسیر جداگانه رو میرن؟!یکی میره وسط شهر یکی میره ته شهر!

بعد منی که ذهنم در خسته ترین حالته چیجوری اینو تشخیص بدم؟ نه واقعا چیجوری؟

(ته شهر که گم شدم فکر کردم دیگه هیچ وقت پیدا نمیشم.)

۳ نظر ۲ لایک

13 دلیل برای اینکه

من تقریبا هر روز به دلایلی که چرا باید زنده بمونم فکر میکنم ولی واقعا

دلیل قانع کننده ای کهبتونه به زندگی امیدوارم کنه وجود نداره.

شاید دلیل اصلی و مهم اینکه الان زنده ام اینه که به خدا و اون دنیا

اعتقاد دارم و مطمئنم که اگهخودمو بکشم همه چیز رو میبازم و مسلما

خیلی بدتراز این دنیا و مشکلاتش انتظارمو میکشه پسسعی میکنم 

خودم رو قانع کنم که باید زنده بمونم و هیچ کار خدا بیهوده نیست 

هرچند که تاحالا هدف ازخلقتم رو ندونستم.

ولی مثل همه اونایی ک تو چالش شرکت کردن نمیتونم به خاطر خانواده و دوستانزنده بمونم چون اهمیتی براشون ندارم.نمیتونم فقط با امید و آرزوی اینکه باید با یار کلی خوش بگذرونیم وگردش بریم و... یا اینکه باید بچه های خوبی تربیت کنم،مشکلات رو تحمل کنم.

من 13 دلیل برای زنده بودن ندارم ولی فقط یه امید بزرگ و قوی به خدا دارم.

۶ نظر ۳ لایک

طلسم شیرین

اردیبهشت بود که پروژه ام رو گرفتم یه پروژه ی 17صفحه ای که باید ترجمه اش میکردم و تو لاتک(زیپرشین) می نوشتمش.بقیه بچه ها که پروژمو دیدند حسودی کردن که مال تو کمه و راحته و خوش بحالت و ... که باعث شد پروژم دچار طلسم شه!

اولش که میانترم ها بود بعد خود امتحانا بعدم ماه رمضون و ترم تابستانی، تعطیلات دو هفته ای خود دانشگاه و وسط همه ی اینا برنامه ای رو یاد گرفتم که هیچ کس حتی اسمشم نشنیده بود.بعد از کلی تلاش بالاخره تصمیم گرفتمم ببرم تحویلش بدم تا واسه اومدن نی نی آماده باشم ولی انگار تازه آغاز طلسم بود.بعد از کلی پیاده روی و اتوبوس سواری رسیدم در دانشگاه و جیرینگ...!

فلشمو نیاوردم!فقط صورتمو بعد از نیم ساعت پیاده روی بیهوده تصور کنین.حالا بماند پدر جان با چه مصیبتی فلش رو آورد و استاد هم طبق معمول همه استادا ایراد بنی اسرائیلی گرفت و گفت برو درست کن بیار.

پس هنوز طلسمه کار داشت باهام.دیروز بالاخره عزممو جزم کردم که دیگه بدم و حتی اگه نمره کم میکنه قبولش کنه.با دختر خاله رفتیم دانشگاه و بازم استاد چندتا ایراد الکی گرفت و گفت همینجا درست کن بده.بعداز کلی کلنجار با کامپیوتر های خراب دانشکده داشتم به یه موفقیت هایی می رسیدم که تلفنم زنگ زد:

-سلام عمه جون خوبی؟

+سلام.مبارکه خاله شدی.حالشون خوبه؟

-کی؟چی؟خاله؟من؟کجا؟توهم زدی عمه!من دانشگام اونا هم خونه ان.

+نه بابات زنگ زد گفت داری خاله میشی.

-باشه باشه من الان میرم.

اینکه چیجوری از هیجان کل هیکلم داشت میلرزید و سعی داشتم برنامه رو درست کنم رو فقط باید از دخترخاله پرسید.آخرش گفتم بیخیال میرم به استاد میگم دارم خاله میشم من میرم.همچین با هول رفتم پیش استاد که فکرکنم استاد هم استرس گرفت و گفت برو مشکلی نیست مبارکه.

بدو بدو خودمو رسوندم بیمارستان و بعدتقریبا چهار ساعت طــــــولانی بالاخره عشق خاله رو آوردن.

براتون از این استرس های خوب آرزو میکنم.

بااینکه پروژه رو تحویل ندادم ولی امیدوارم دیگه طلسمش شکسته باشه.

۳ نظر ۱ لایک

عشق خاله

همیشه حسرت اونایی رو داشتم که زود خاله شدن خیلی ها رو می شناسم که وقتی هنوز خودشون بچه بودن خاله شدن! همیشه خاله شدن رو دوست داشتم انگار که یه جور لاکچری بودن باشه میشه باهاش پز داد که "من یه خاله ام" ولی حالا به این نتیجه رسیدم که زود خاله شدن لذتی نداره باید وقتی خاله بشی که معنای تولد و انتظار برای تولد رو درک کنی این که  روزا و هفته هارو برای اومدنش لحظه شماری کنی لذت بخشه این که بتونی با سلیقه خودت براش لباس بخری لذت بخشه این که بتونی تکون خوردناشو لمس کنی و دلت ضعف کنه براش لذت بخشه.

خاله شدن خیلی لذت بخشه!


                              

۷ نظر ۵ لایک

سکوت

از وقتی یادم هست کم حرف بوده ام.کم حرف که می گویم یعنی هیچ حرفی نمی زدم غیر از سلام و خداحافظ که آن هم کمتر کسی می شنید و توجه میکرد.حتی بنا به تعریف مادرم تا سال ها بقیه فکرمیکردند من لال هستم و طبق معمول پیشنهاد دکتر و دارو به راه بود.در خانه وضع فرق میکرد پرجنب و جوش پر حرف تر.نه اینکه مثل بقیه بچه ها پرحرفی کنم نه،فقط کمی حرف میزدم.بزرگتر که شدم این خصلت هم با من بزرگ شد.خودم دوستش داشتم.حرف نزدنم ازخجالت نبود از بی توجهی دیگران هم نبود سکوت را دوست داشتم و دارم.حرف هایی که بقیه می زنند برایم بی معنی هستند یا غیبت میکنند یا تهمت میزنند یا به چیز بی ارزشی افتخار میکنند یا دروغ می گویند یا....(البته منظورم دورو بری های خودمه نه همه مردم) و وقتی همراهیشان نکنی میشوی منزوی ،گوشه گیرو بی احساس تازگی ها برچسب بی ذوق هم خورده ام چون به اینکه مدل گوشی اش از همه بالاتر است ذوق نمیکنم یا چون وقتی مشکلات خدادادی دیگران را مسخره میکند نمیخندم!

گویا همه این ها بیماری است و من بیمار شناخته میشوم.در خانه که حرف میزنم  واز طرف مادر در مهمانی ها نقل قول میشود همه تعجب میکنند.مگر او حرف میزند؟!مگر نظر میدهد؟!

مهمانی که نخواهم بروم کارم راحت است.میگویم فرض کنید آن گوشه نشسته ام و نگاه میکنم.منکه حرف نمیزنم بودنم چه فرقی میکند والبته که همه می پذیرند.

تمام این سال ها فقط سکوتم را برای یک نفر شکستم.فقط یکی هست که سکوت را درک میکند.حال من مانده ام و ده روز نبودنش.

۳ نظر ۴ لایک

یار این روزهایم

درس که داشته باشی ساعت ها بیشتر کش می آیند روزه  هم که باشی ساعت ها خواب می روند.در این روزهای طولانی یکی هم هست که همپای من مینشیند.باهم درس می خوانیم باهم استرس میکشیم و به استاد پیر بازنشسته نشده ای که همه ی جزوه اش پر از اشتباه است فکر!میکنیم.من که می خوابم مینشیند یک گوشه ومنتظرم میماند کمی که بخواهم تنبلی کنم و گوشی به دست باشم،جزوه سنگین و برنامه درس های نخوانده را هی نشانم میدهد.

اگر یار این روزهایم نباشد،نمی توانم.درس خواندن بدون او سخت است.نباشد،پایم خواب میرود معده ام درد میکند.از وقتی یادم هست،بود تاریخ تولدش را که میپرسم می رسد به روزهای درس مادرم.یار مادر هم بود.پیش خواهر هم بود عضو جدانشدنی خانواده ماست.کمی میترسم مادر را می بینم و نتیجه درس خواندنش که دوقلو ها اجازه ادامه ندادند و خواهرم که در هیچ کنکوری موفق نشد.می ترسم تمام این خواندن ها،بیدار ماندن ها،استرس ها،فیلم ندیدن ها.... همه بی نتیجه باشد.شاید سرنوشت پیش این میز نشین ها باشد.

پارسال عید میخواستم لباس نو تنش کنم.رنگ زردش را دوست داشتم ولی سفید بهتر بود.سپردمش دست پدر ولی سفید من کجا سفید پدر کجا!؟نمی دانم چرا ولی رنگش مرا یاد زندان می اندازد.سعی کردم کمی با نقاشی بهترش کنم ولی هیچ وقت فرصتش نشد.

هرچند کمی ترسناک است همیشه معنای امتحان و سختی دارد ولی یار این روزهایم را دوست دارم. 


۴ نظر ۳ لایک
آخرین مطالب
زنگ ساعت
دو راهی
جوش هایِ لعنتیِ برنامه بهم زن
لیسانس
کنکور
13 دلیل برای اینکه
طلسم شیرین
عشق خاله
سکوت
یار این روزهایم
پربیننده ترین مطالب
عشق خاله
شروع
طلسم شیرین
سوتی طور
حس خوب
آشپزی
فرشته
امسال
دوست یا دشمن
سکوت
آرشیو مطالب
پیوند ها
ساخت وبلاگ جدید در blog.ir
نرم افزار مهاجرت به blog.ir
وبلاگ رسمی شرکت بیان
صندوق بیان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
ioi2017
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان